|
نفس هايم ! بايستيد قدم هايم ! مجالم دهيد اشك هايم ! نباريد لب هايم ! بسته شويد مي خواهم بخوابم ! خوابي عميق و آرام ... و جدا از بيهودگي ها ... مي خواهم بخوابم ... بار خداي من ... تو ... ؟ ... دگر نمي تواند ... و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ... بار خداي من ... درياب اميدت را ... كه دگر توان هيچ ! ندارد ..
ادمی که دلش می گیره و نمیتونه شعر بگه مجبوره از یه کسی برا گفتن حرفای دلش کمک بگیره
چه کسی بهتر از سهراب در شبی تاریک ****************************************************************** شب سردی است و من افسرده
ظلم اگر چه بسیار شود به سر آید،ظالم اگر چه جبار است به سردر آید. جوانمرد چون دریاست و بخیل چون جوی.در از دریا جوی نه از جوی. جوینده یابنده است ویابنده خاموش. دوست را اگر از در بدر کنند از دل بدر نکنند. اگر بر هوا پری مگسی باشی و اگر بر آب روی خسی باشی، دل بدست آر تا کسی باشی. نیکا آن معصیت که ترا به عذر آرد،شوما آن طاعت که ترا به عجب آرد. خواجه عبدا...
عزیز جفا کار،به بطلمیوس سوگند که نبروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستیم آتش زده. انگار عمرم تابع وفای توست.قامت رعنابم از هجرت منحنی شده و تیر عشقت همچو برداری که موازی آرزوهایم تغییر مکان داده باشد؛شلجمی قلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی تکرار می شوند چنان نهیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خود در آیینه می نگرم خیال می کنم که از زیر رادیکال بیرونم آورده اند.در دایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که آنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگیم را حل کنم.... دوش فیثاغورث را در خواب دیدم که از وجود سرگشته ام مشتق می گرفت؛خدا ؛خدا می کردم که ریشه ای نیابد تا همیشه سیر صعودی بسوی تو پیدا کنم.ناگهان خیال کردم که تابع نیستم ،چون این سخن را با وی در میان نهادم فرجه لبهایش را به مسطحه 90 درجه از هم به خنده ای جنون آمیز گشود و گفت:ای حیران وادی سینوس عشق ،مگر نمی دانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد؟...از بی خبری خویش عذر خواسته و از حضرتش بخشایش طلبیدم. هر شب چون سطح مستوی بستر پلکهایم به هم مماس می شوند و حدی به بی نهایت می یابم تو را می بیم که با زیبایی ونوس بتوی بسویم میل داری و زمانی که شکل +پیدا می کنم و دستهایم را برای در آغوش کشیدنت می گشایم درمی یابم که سختی های آرزوی من و وصال تو نقطه برخوردی ندارند. آنگاه که بر محور تانژانت نا امیدی سرگردانم ،حاصل عشقت برایم مبداء امید است و زمانی که از کسینوسهای وفایت فاکتور می گیرم از گوشه کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفایی مجهول ومقطع نویدم می دهی.اوه!دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بی نهایت های امید خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای به تعداد نا محدودت انتگرال می گیرم باز هم خوشحال هستم،چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است.بنا براین بر خود حق میدهم که این امید را داشته باشم که روزی فرا رسد که من با فشاری برابر کیلو گرم در آغوش بفشارم وبوسه ای به شدت گوس از منحنی رخسارت بردارم.لابد از مرورمجموع این آروزوها بیضی چهره ات با خده ای تمسخر آمیز به دایره میگراید و می گویی:تصور تحقق این آرزو ها همچون تصور وجود بینهایت برای سینوس است وئ شب چنین خیالی را صبحی از امید انتظار نمی کشد... ولی اگر می دانستی که من دریایی از اشک به حدود آسمانها و به عمق دریاها برای دوران فراغت مهیا کرده ام چنین خیالی نمی کردی...آخ دلدارم....زمانی که درمی یابم که صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد بود ،طره های اشکبا تصاعدی هندسی به انحنای گونه ام نزول می کندو عقربه آمپر سنج قلبم برای گذشتن از درجه 100 به نوسان در می آید.اما امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد که پارامتر دل هوس بازت همیشه ثابت نیست،اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصالت از محالات است و در افق اندیشه هایت اصلا اثری از وفا وجود ندارد....راستی اگر این حرفها باب طبعت نیست و در کسر وجودت صدق نمی کند،اجازه بده سخن از چیز های دیگری بر زبان آورم.ولی این را هم بدان که در هر حال جفا کاری...چه زمانی که قدرت خیالم با هزار بدبختی بین مقادیر امید و وصالت علامت مساوی یا حداقل تقریب می زند با شیوه ای عاشق کش مخالفش می سازی .اوه!نکند مهرت را در دل من به تنزیل گذاشته ای وخود هر لحظه به حساب حدودش می رسی.اگر این فکر را داری بهتر است بدانی که قلب من سرمایه ای از مهر و محبت به به حجم میلیونها کیلومتر مربع برایت تهیه دیده وتمام دلم بدون حتی یک اپسیلن بیش و کم در اختیار توست.هر زمانی که دستم برای رقم زدن سینوس به جنبش در می آید،آرزو میکنم که بجای u ، i بگذارم و درخشندگی خورشید بامداد امید هایم را در وجود این سه حرف پیدا کنم.عزیزم بیا و بیش از این با نوک گونیای هجرت به دنیای وجودم آسیب نرسان و از دایره سرگردانی به همگرایی امیدی انتقالم ده که اقلا مجانبی به نجات داشته باشم.شاید ندانی که هر قدر زاویه جفایت گشوده تر گردد،کسینوس شادی من سیری نزولی به سوی صفر پیدا میکند. دیگر بیش از ین به فرمول وجودت دست نمی برم ولی امیدوارم تاس بزرگ دل سنگت به من نرم گرددو بیش از این محتاجم نسازد که درلگاریتم اندیشه بدنبال اندازه تقریبی وفایت نگردم. در انتظار طلوع صبح امید و آرزوها ....خداحافظ
دلت وقتی که تنها شد
سرودی مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند خواهی دوخت؟
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است . بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است، صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ،در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ،بنويسيد اگر شــــعري ازاومانده بجاي ،مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است . مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ،بنويسيد در اين مرحله كـــافر بوده است . غزل حجرت من را همه جــــا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.
كوچيك تر كه بودم فكر مي كردم بارون، اشك خداست،ولي مگه خدا هم گريه مي كنه،چرا بايد دل خدا بگيره!!! ***************************************
هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید هر چند راهش سخت و نا هموار
"جبران خليل جبران"
دنیا رابد ساختند و این رنج است.
ياران غمم خوريدکه غمخوارمانده ام
با یه شکلات شروع شد...
لالا لالا لا لا گل پــــونه بیا که بدون تــــو دل خونه بیا که بدون تو تن خســــــتم لبریز از حــــس جنونه لالا لالا لا لا گل لاله زندگی بی تو واســـــم محاله بیا از اون وقتی که رفتی این دل داره همـش میناله گریـــــــه شده کــار مـــن و غصـــه شده همدم من قطره اشــــک تــــو چشـام شـــده شریــــک دل من خــــــونه بدون تو شده مثل یه زنــــــدون سوت و کور من موندمو هق هق واسه خاطـــره های جــور وا جور بیــــــا کــــــه با اومــــــدنت تمــــوم میشه دردای من بیــــــا که وقتی تــو باشی قشنگ میشه دنیــای من لالا لالا لا لا گل پــــــونه بیـا که بدون تــــــو دل خونه بیا که بدون تو تن خســــــــتم لبریز از حــــــس جنونه لالا لالا لا لا گل لــــالــه زندگـــی بی تو واسم محاله بیا از اون وقتـی که رفتــــی این دل داره همش میناله بدون که توی دل من جز غـــم دوری حرفی نیست بدون دلیل گریه هام جز بی تو بودن چیزی نیست برای من که عاشقــــــــم عشـق همیشگی تویی اونکه کنارش دلخوشم فقط تویـی، تویـی، تویــــی لالا لالا لا لا گل پونه بیـــــا که بــدون تــــــو دل خونه بیا که بدون تو تن خســــــتم لبریز از حـــــــس جنونه لالا لالا لا لا گل لــــالــــه زندگـی بی تو واسم محاله بیا از اون وقتـی که رفتــــی این دل داره همش میناله ......
بگذارتا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدائی و جور است درنظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار بروی ما نکنی حکم از آن توست باز آ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم نه بوی مهر می شنوم از تو ای عجب نه روی آنکه مهر دگر کس بپرویم از دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ما خود نمی رویم روان از قفای کس آن می برد که ما به کمند وی اندریم
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبائيست
به یاد بیاور مرا.... فکر کن تمام ثانیه ها را بگرد، آشنایم.... آنقدر که دست هایت باکاغذ! بگرد،میان برگهای کهنه تقویم، در ثانیه های تنفس مصنوعی،و ثانیه های بودن و رفتن روزعمل،اتاق سبز،دشت.... خط صاف آرامش......... یادت آمد؟! ناله های آسمان،درد ابر، باد قاصدک ها را برد،آنقدر وزید که تمام شعر نا تمامم تمام شد...وصفحه ی تو به من رسید.... نقاشی سفید..... یادت نیست؟! من برای آدمک تنها یک قلب کشیدم... نفس کشید!گریست!بزرگ شد و از صفحه بیرون پرید.... نقاش شد و مرا کشید.... یادت آمد؟! پیوند خوردم به تو،تو به ماندن،ماندن به تو،رفتن به من،من به رفتن روح به روح،شعر به تصویر،تصویر به عین، عین به هستی، هستی به وجود، وجود به تو..... یادت آمد؟!؟ من همانم كه ...
ساعت عشق هرگز به دست اش ساعت نمی بست روزی از او رسیدم پس چگونه است که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟ گفت: ساعت را از خورشید می پرسم پرسیدم روزهای بارانی چطور؟ گفت: روزهای بارانی همهی ساعت ها ساعت عشق است! - راست می گفت یادم آمد که روزهای بارانی
خــــــــدایـــــا امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...
سهم من از تو شاید همان هق هق های شبانه ای ست که هیچ گاه نخواهی دید و هیچ گاه باور نخواهی کرد سهم من از تو شاید ثانیه های سخت دلواپسی ست و روز هایی که در حسرت چشمانت می گذرند سهم من از تو لحظات سخت بی قراری ست .
همه هر آنچه كه از دل و دستشان بر مي آمد كردند كوتاهي... اما نه؟!
|
About![]()
زندگی... یعنی بازی حالا هر بازی که..... سه ، دو ، یک … سوت داور.... بازی شروع شد!!! دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی…همه کار کردی...به خاطر خودت...به خاطر دیگران...به خاطر یکی که ...همه جور ...رو تحمل کردی... بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی سوت داورــــــ0ـــــ بازی تمام شد... زندگی را باختی ..... زنگی یعنی؟
Home
|