تبليغاتX
سـرّ عشــق


کلکسیون کدهای جاوا


سـرّ عشــق

...++و نترسیم از مرگ...++...

رها كنيد مرا ...

نفس هايم ! بايستيد

قدم هايم ! مجالم دهيد

اشك هايم ! نباريد

لب هايم ! بسته شويد

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ...

تو ... ؟

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب اميدت  را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ..

+نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت8:6 بعد از ظهرتوسط محمد | |

ادمی که دلش می گیره و  نمیتونه شعر بگه مجبوره از یه کسی برا گفتن حرفای دلش کمک بگیره

چه کسی بهتر از سهراب

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
 کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
 در شبی تاریک

******************************************************************

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

+نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت8:51 بعد از ظهرتوسط محمد | |

ظلم اگر چه بسیار شود به سر آید،ظالم اگر چه جبار است به سردر آید.

جوانمرد چون دریاست و بخیل چون جوی.در از دریا جوی نه از جوی.

        جوینده یابنده است ویابنده خاموش.

                      دوست را اگر از در بدر کنند از دل بدر نکنند.

  اگر بر هوا پری مگسی باشی و اگر بر آب روی خسی باشی، دل بدست آر تا کسی باشی.

                 نیکا آن معصیت که ترا به عذر آرد،شوما آن طاعت که ترا به عجب آرد.

                                                                                               خواجه عبدا...

+نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت9:8 قبل از ظهرتوسط محمد | |

 

عزیز جفا کار،به بطلمیوس سوگند که نبروی عشقت کسر عمرم را معکوس نموده و به خرمن هستیم آتش زده. انگار عمرم تابع وفای توست.قامت رعنابم از هجرت منحنی شده و تیر عشقت همچو برداری که موازی آرزوهایم تغییر مکان داده باشد؛شلجمی قلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی تکرار می شوند چنان نهیفم ساخته که هرگاه به مزدوج خود در آیینه می نگرم خیال می کنم که از زیر رادیکال بیرونم آورده اند.در دایره عشقت اسیرم و مرکزی نمی یابم که آنی فارغ از خیال تو معادله n مجهولی زندگیم را حل کنم....

 

دوش فیثاغورث را در خواب دیدم که از وجود سرگشته ام مشتق می گرفت؛خدا ؛خدا می کردم که ریشه ای نیابد تا همیشه سیر صعودی بسوی تو پیدا کنم.ناگهان خیال  کردم که تابع نیستم ،چون این سخن را با وی در میان نهادم فرجه لبهایش را به مسطحه 90 درجه از هم به خنده ای جنون آمیز گشود و گفت:ای حیران وادی سینوس عشق ،مگر نمی دانی که پرانتز وجودت بستگی مستقیم به تغییرات دل معشوق دارد؟...از بی خبری خویش عذر خواسته و از حضرتش بخشایش طلبیدم.

 هر شب چون سطح مستوی بستر پلکهایم به هم مماس می شوند و حدی به بی نهایت می یابم تو را می بیم که با زیبایی ونوس بتوی بسویم میل داری و زمانی که شکل +پیدا می کنم و دستهایم را برای در آغوش کشیدنت می گشایم درمی یابم که سختی های آرزوی من و وصال تو نقطه برخوردی ندارند. آنگاه که بر محور تانژانت نا امیدی سرگردانم ،حاصل عشقت برایم مبداء امید است و زمانی که از کسینوسهای وفایت فاکتور می گیرم از گوشه کروشه رخسارت چشمکی دلفریب به وفایی مجهول ومقطع نویدم می دهی.اوه!دلدار بی وفا زمانی که اپسیلن های وعده های تو را در بی نهایت های امید خود ضرب می کنم و از بی وفایی و جفاهای به تعداد نا محدودت انتگرال می گیرم باز هم خوشحال هستم،چون حدی دارد و جهت باقیمانده هنوز مثبت است.بنا براین بر خود حق میدهم که این امید را داشته باشم که روزی فرا رسد که من با فشاری برابر   کیلو گرم در آغوش بفشارم وبوسه ای به شدت    گوس از منحنی رخسارت بردارم.لابد از مرورمجموع این آروزوها بیضی چهره ات با خده ای تمسخر آمیز به دایره میگراید و می گویی:تصور تحقق این آرزو ها همچون تصور وجود بینهایت برای سینوس است وئ شب چنین خیالی را صبحی از امید انتظار نمی کشد... ولی اگر می دانستی که من دریایی از اشک به حدود آسمانها و به عمق دریاها برای دوران فراغت مهیا کرده ام چنین خیالی نمی کردی...آخ دلدارم....زمانی که درمی یابم که صورت کسر وصالت صفر شده و امید من برابر هیچ خواهد بود ،طره های اشکبا تصاعدی هندسی به انحنای گونه ام نزول می کندو عقربه آمپر سنج قلبم برای گذشتن از درجه 100 به نوسان در می آید.اما امیدوارم که جدول جفایت غلط باشد که پارامتر دل هوس بازت همیشه ثابت نیست،اما افسوس حتی با حساب احتمالات هم امید وصالت از محالات است و در افق اندیشه هایت اصلا اثری از وفا وجود ندارد....راستی اگر این حرفها باب طبعت نیست و در کسر وجودت صدق نمی کند،اجازه بده سخن از چیز های دیگری بر زبان آورم.ولی این را هم بدان که در هر حال جفا کاری...چه زمانی که قدرت خیالم با هزار بدبختی بین مقادیر امید و وصالت علامت مساوی یا حداقل تقریب می زند با شیوه ای عاشق کش مخالفش می سازی .اوه!نکند مهرت را در دل من به تنزیل گذاشته ای وخود هر لحظه به حساب حدودش می رسی.اگر این فکر را داری بهتر است بدانی که قلب من سرمایه ای از مهر و محبت به به حجم میلیونها کیلومتر مربع برایت تهیه دیده وتمام دلم بدون حتی یک اپسیلن بیش و کم در اختیار توست.هر زمانی که دستم برای رقم زدن سینوس به جنبش در می آید،آرزو میکنم که بجای   u  ، i   بگذارم و درخشندگی خورشید بامداد امید هایم را در وجود این سه حرف پیدا کنم.عزیزم بیا و بیش از این با نوک گونیای هجرت به دنیای وجودم آسیب نرسان و از دایره سرگردانی به همگرایی امیدی انتقالم ده که اقلا مجانبی به نجات داشته باشم.شاید ندانی که هر قدر زاویه جفایت گشوده تر گردد،کسینوس شادی من سیری نزولی به سوی صفر پیدا میکند.

دیگر بیش از ین به فرمول وجودت دست نمی برم ولی امیدوارم تاس بزرگ دل سنگت به من نرم گرددو بیش از این محتاجم نسازد که درلگاریتم اندیشه بدنبال اندازه تقریبی وفایت نگردم.

در انتظار طلوع صبح امید و آرزوها ....خداحافظ  

 

 

                          برگرفته از مجله ریاضی شماره دوم سال اول 1342

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت10:32 قبل از ظهرتوسط محمد | |

               دلت وقتی که تنها شد

   سرودی مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند
        و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد
نگاهت را به چشمان چه کس از شوق

                                                    

                                                                   خواهی دوخت؟

+نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت9:44 قبل از ظهرتوسط محمد | |

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است . بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است، صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ،در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است ،بنويسيد اگر شــــعري ازاومانده بجاي ،مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است . مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ،بنويسيد در اين مرحله كـــافر بوده است . غزل حجرت من را همه جــــا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.

+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت11:27 قبل از ظهرتوسط محمد | |

كوچيك تر كه بودم فكر مي كردم بارون، اشك خداست،ولي مگه خدا هم گريه مي كنه،چرا بايد دل خدا بگيره!!!
دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدارو حس كنم،اشك خدارو تو يه كاسه جمع كنم تا هر وقت دلم گرفت كمي بنوشم،تا پاك و آسموني بشم،آسمون كه خاكستري مي شد دل منم ابري مي شد،حس مي كردم كه آدما دل خدارو شكستن و يا از ياد خدا غافل شدن،همه مي گفتن بارون رحمت خداست ،اما... حس كودكانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته.

 

***************************************


لحظه ها هميشه خواستن كه تو رو بگيرن از من،چه غريب و ناشناس جاده ي به تو رسيدن،هميشه يه چيزي بوده شوقت رو از دلم ربوده،ولي يك تپش دل من از غمت جدا نبوده.

+نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت10:26 قبل از ظهرتوسط محمد | |

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید هر چند راهش سخت و نا هموار

 
باشد.هنگامی که با بال هایش شما را در بر میگیرد تسلیمش شوید گر چه ممکن است

 
تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند. وقتی با شما سخن می گویدباورش کنید گر

 
چه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد همان گونه که باد شمال باغ را بی بر

 
می کند. زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد. همان

 
گونه که شما را می پروراند شاخ و برگتان را هزس می کند. همان گونه که از قامتتان بالا

 
می رود و نازک ترین شاخه هاتان راکه در آفتاب می لرزد نوازش می کند به زمین فرو

 
می رود و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند. عشق شما را همچون

 
بافه های گندم برای خود دسته می کند. می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان

 
میکند تا از کاه جدا تان کند. آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان می دهد تا نرم شوید.

 
آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس

 
شوید.

"جبران خليل جبران"

+نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت10:21 قبل از ظهرتوسط محمد | |

دنیا رابد ساختند
        کسی را که دوست داری ؛دوستت ندارد
             کسی که تورا دوست داد ؛تو دوستش نداری
                 اما کسی که تو دوستش داری و اوهم دوستت دارد
                                              به رسم و آئین زندگی به هم نمیرسند
                        

                                   و این رنج است.
                                  زندگی یعنی این
                                                                        "دکتر علی شریعتی "

+نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت9:18 قبل از ظهرتوسط محمد | |

ياران غمم خوريدکه غمخوارمانده ام
                                دردست  هجـــــريار گرفتار مانده ام
يــاري دهيـــد کز در او دور گشته ام
                                رحمـــي کنيد کز غـم او زار مانده ام
دستم بگير کز غمـــت افتاده ام به پاي
                                کـارم کنون بســاز که از کار مانده ام
دردت چو مي دهد دل بيمار را شــــفا
                               من در اميـــد درد تو بيــــمار مانده ام

+نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت9:55 قبل از ظهرتوسط محمد | |

 با یه شکلات شروع شد...
 من یه شکلات گذاشتم تو دستش
 اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
 من بچه بودم
 اونم بچه بود
 سرم و بالا کردم
 سرشو بالا کرد
 دید که منو میشناسه
 خندیدم ،گفت دوستیم
 گفتم دوست ،دوست
 گفت تا کجا
 گفتم دوستی که تا نداره
 گفت تا مرگ
 خندیدم و گفت، من که گفتم تا نداره
 گفت باشه تا پس از مرگ
 گفتم نه،نه،نه،نه
 تا نداره
 گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن
 یعنی زندگی پس از مرگ
 بازم با هم دوستیم؟
 تا بهشت؟
 تا جهنم؟
 تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم
 خندیدم وگفتم تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار
 اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا او دنیا
 اما من اصلا براش تا نمیذارم
 نگام کرد   نگاش کردم
 باور نمیکرد
 میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تاداشته باشه
 دوستی بدون تا رو نمیفهمید
 گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم
 گفتم باشه تو بذار
 گفت شکــــــــــــــــلات
 هر بار که همدیگرو می بینیم
 یه شکلات مال تو یکی مال من
 گفت باشه ،گفتم باشه
 هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش
 اونم یه شکلات تو دست من
 باز همدیگرو نگاه می کردیم
 یعنی اینکه دوستیم
 دوست ، دوست
 من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند می مکیدم
 میگفت شکمو ،تو دوست شکموی منی
 اون شکلاتشو میذاشت تو یه صندوقچه کوچیک قشنگ
 میگفتم بخورش،میگفت تموم میشه
 می خوام تموم نشه
 برای همیشه بمونه
 صندوقش پر از شکلات شده بود
 هیچکدومشو نمی خورد
 من همشو خورده بودم
 گفتم اگه یه روز شکلاتاتو  مورچه ها بخورن؟
 اونوقت چی کار میکنی؟
 گفت مواظبشون هستم
 میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم
 من شکلاتمو میذاشتم توی دهنم میگفتم
 نه، نه، نه  تا نه
 دوستی که تا نداره
 1سال،2سال،4سال،7سال،10سال،20سال شده
 اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم
 من همه شکلاتامو خوردم
 اون همه شکلاتاشو نگه داشته
 اون آمده امشب تاخداحافظی کنه
 میخواد بره، بره اون دور دورا
 میگه میرم اما زود برمی گردم
 من که میدونم میره و بر نمیگرده
 یادش رفت شکلات به من بده
 من که یادم نرفته
 یه شکلات گذاشتم کف دستش
 گفتم این برای خوردن
 یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش
 اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
 یادش رفته بود دیگه صندوقی داره برا شکلاتاش
 هردوتارو خورد
 خندیدم
 می دونستم دوستی من تا نداره
 می دونستم دوستی اون تاداره
 مثل همیشه
 خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومو نخورد
 حالا با یه صندوق شکلاتای نخورده چی کار میکنه؟؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط محمد | |

 

 لالا لالا لا لا گل پــــونه  بیا که بدون تــــو دل خونه

بیا که بدون تو تن خســــــتم لبریز از حــــس جنونه

لالا  لالا لا لا  گل لاله زندگی بی تو واســـــم محاله

بیا از  اون وقتی که رفتی این دل داره همـش میناله

گریـــــــه شده کــار مـــن و        غصـــه شده همدم من

قطره اشــــک تــــو چشـام       شـــده شریــــک دل من

خــــــونه بدون تو شده مثل      یه زنــــــدون سوت و کور

من موندمو هق هق واسه      خاطـــره های جــور وا جور

بیــــــا کــــــه با اومــــــدنت      تمــــوم میشه دردای من

بیــــــا که وقتی تــو باشی       قشنگ میشه دنیــای من

لالا لالا لا لا گل پــــــونه  بیـا که بدون تــــــو دل خونه

بیا که بدون تو تن خســــــــتم لبریز از حــــــس جنونه

لالا  لالا لا لا  گل لــــالــه زندگـــی بی تو واسم محاله

بیا از اون وقتـی که رفتــــی این دل داره همش میناله

بدون که توی دل من جز غـــم دوری حرفی نیست

بدون دلیل گریه هام جز بی تو بودن چیزی نیست

برای من که عاشقــــــــم عشـق همیشگی تویی

اونکه کنارش دلخوشم فقط تویـی، تویـی، تویــــی

لالا لالا لا لا گل پونه  بیـــــا که بــدون تــــــو دل خونه

بیا که بدون تو تن خســــــتم لبریز از حـــــــس جنونه

لالا  لالا لا لا  گل لــــالــــه زندگـی بی تو واسم محاله

بیا از اون وقتـی که رفتــــی این دل داره همش میناله ......

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت9:55 قبل از ظهرتوسط محمد | |

بگذارتا مقابل روی تو بگذریم   دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

 

شوق است در جدائی و جور است درنظر   هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

 

روی ار بروی ما نکنی حکم از آن توست   باز آ که روی در قدمانت بگستریم

 

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار   دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من   از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

 

نه بوی مهر می شنوم از تو ای عجب  نه روی آنکه مهر دگر کس بپرویم

 

از دشمنان برند شکایت به دوستان   چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

 

ما خود نمی رویم روان از قفای کس  آن می برد که ما به کمند وی اندریم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت10:15 قبل از ظهرتوسط محمد | |

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبائيست
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهائيست
چند وقتيست كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن هم خودش دنيائيست
***************************************
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه:سريع دستم را بالا بردم و گفتم يك بخش،ولي از وقتي تو رو شناختم فهميدم كه عشق سه بخش داره:عطش ديدنت...شوق بودنت...واندوه بي تو موندنت....

+نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت10:22 قبل از ظهرتوسط محمد | |

به یاد بیاور مرا.... فکر کن

تمام ثانیه ها را بگرد،

آشنایم.... آنقدر که دست هایت باکاغذ!

بگرد،میان برگهای کهنه تقویم، در ثانیه های تنفس مصنوعی،و ثانیه های بودن و رفتن

روزعمل،اتاق سبز،دشت.... خط صاف آرامش......... یادت آمد؟!

ناله های آسمان،درد ابر،

باد قاصدک ها را برد،آنقدر وزید که تمام شعر نا تمامم تمام شد...وصفحه ی تو به من رسید.... نقاشی سفید..... یادت نیست؟!

من برای آدمک تنها یک قلب کشیدم... نفس کشید!گریست!بزرگ شد

و از صفحه بیرون پرید.... نقاش شد و مرا کشید.... یادت آمد؟!

پیوند خوردم به تو،تو به ماندن،ماندن به تو،رفتن به من،من به رفتن

روح به روح،شعر به تصویر،تصویر به عین، عین به هستی،

هستی به وجود، وجود به تو..... یادت آمد؟!؟

 من همانم كه ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت11:59 قبل از ظهرتوسط محمد | |


ساعت عشق

 

هرگز به دست اش ساعت نمی بست

روزی از او رسیدم

پس چگونه است

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت:

ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم

روزهای بارانی چطور؟

گفت:

روزهای بارانی

همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!

- راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود.

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت11:55 قبل از ظهرتوسط محمد | |

خــــــــدایـــــا

امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم

و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم

که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت

حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های

دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت11:47 قبل از ظهرتوسط محمد | |

سهم من از تو شاید همان هق هق های شبانه ای ست

که هیچ گاه نخواهی دید

و هیچ گاه باور نخواهی کرد

سهم من از تو شاید ثانیه های سخت دلواپسی ست

و روز هایی که در حسرت چشمانت می گذرند

سهم من از تو لحظات سخت بی قراری ست .

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت11:45 قبل از ظهرتوسط محمد | |

همه هر آنچه كه از دل و دستشان بر مي آمد كردند كوتاهي... اما نه؟!
                                                 خواهر خواهري...
                                                          برادر برادري...
                                                                 رفيق رفاقت...
                                           دشمن كه نه!(هيچ كس دلش را كف دستش كه ننهاده)
فقط نمي دانم چرا اين همه را باور نمي كنم و ندارم...
فقط همين را مي دانم كه دارو ندارم از دنيا پدر و مادري بيش نيست كه همه هر آنچه دارم از محبت آندوست.
                                                        الهي شكر...   

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت11:34 قبل از ظهرتوسط محمد | |